تبليغاتX
نازنین من

نازنین من

نازنینم دوست دارم

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

دروادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بماند در این سرود

رفتم که با ناگفته بخود آبرو دهم

 

 

رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر  

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم شعله شوم وسر کشی کنم

مرغش شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

دردامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کردهها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:21  توسط حمیدرضا  | 

روز شمار

بعد از به وقوع پیوستن یک سری داستان های بعد از سالگرد آشنایی من و نازنین که کمتر از 18 روز به آن مونده دوباره این وبلاگ شروع به فعالیت می کنه اما با .....

پس عجله نکنید

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 20:27  توسط حمیدرضا  | 

دلیل ننوشتن

نمی دونم چجوری بنویسم وقتی نایی برای نوشتن ندارم

نمی دونم چجوری بنویسم وقتی از دوری یارم دارم می میرم

نمی دونم چجوری بنویسم وقتی معشوقم دوسم نداره

نمی دونم چجوری بنویسم وقتی نازنینم من و از بودن نهی می کنه

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چجوری بنویسم وقتی نازنینم التماس می کنه که ازش جدا بشم

وقتی می گه من مال تو نیستم مال کسی دیگه ام

ای خددددددددددددددداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ای فریاد رسم

                     باز برس به فریادم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 22:49  توسط حمیدرضا  | 

شروع

امروز نازنین قالبمو عوض کرد.(دستش درد نکنه)دلم واسش یذره شدهامیدوارم هرچه زودتر ببینمش.از این ببعدم زود زود آپ میکنم(به درخواست نازنین).برای نازنینم دعا میکنم زود حالش خوب شه اخه حساسیت گرفته تاول زده به چه بزرگیمنم یه دنیا نگرانشم و روز به روز دلتنگ تر میشم

دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 17:31  توسط حمیدرضا  | 

شروع یک پایان

قرار نبود دیگه این وبلاگ تا ابد آپ دیت بشه ولی ....

ولی اینبار یک پایانی شروع شده که اگه این بازی شروع بشه برای همیشه من خواهم مرد

نازنینم این تنها راه ارتباطی بین من و تو نمی دونم که این مطالب رو می خوونی یا نه ولی باید بگم

مثل شمع دارم از دوریت آب میشم دیگه طاقت ندارم

نازنینم می دونم فکر می کنی این حرف ها همش چرت و پرت پس ترجیح می دم که زیاد حرف نزنم و فقط یک جمله میگم

برگرد تا دیر نشده تا این داستان تبدیل به تراژدی غم ناک نشده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 19:29  توسط حمیدرضا  | 

قرار

به نام خالق عشق و احساس

نمی دونید که چقدر خوشحالم راستش رو بخواهید فردا می خوام نازنینم رو ببینم امیدوارم همه چی به خوبی خوشی بگذره

نمی دونید چقد استرس دارم چون نازنینم تا حالا من و این شکلی ندیده

نمی دونم نازنینم هم اینقدر خوشحاله یا نه ولی فکر نکنم به اندازه ی من خوشحال باشه چون اون آتیش پاره همیشه می گه من وقتی تو رو نمی بینم خوشحال

نمی دونم چی بگم ولی بازم آرزو می کنم فردا به جفتمون خوش بگذره تا فردا فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 15:48  توسط حمیدرضا  | 

دل نوشته های من

سلام به همه شما عزیزان

قبل از هر صحبتی و حرفی لازم می دونم از طرفدارن این وبلاگ تشکر ویژه بکنم که بعد از این مدت طولانی وآپ نکردن من هنوزم به من سر می زنن

ممنونم از همتون

 

امشب می خوام بنویسم از چیز ها و حرف هایی که چند وقت بد جوری داره اذیتم می کنه

می خوام از دست گل روی دیوار بنویسم اولین و آخرین دسته گلی که یارم بهم داد گلی که هر وقت می بینمش و یا هر وقت که دارم برای نازنینم آهنگ سازی می کنم اشک توی چشمام جمع می شه و یکی از دلایلی که اینقدر آهنگام غمگین و شعرام غم به خاطر دست گل

شاید بتونی حدس بزنید چرا ؟ چون این گل گل رز زرد که به نشونه تنفر به یکی داده می شه تنفر به هر دلیل

آههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

نمی دونم شاید فقط و فقط من عاشق و دلباخته نازنینم ؛شاید اون اصلا من و دوس نداره ؛ شای از روی ترحم و دل سوزی پیشم مونده و صد تا شاید و اگر دیگه که با دیدن این دست گل به سراغم میاد

نکته دوم که می خوام بگم اینکه آیا واقعا اینقدر پست قبلیم بد بود آیا نکته بدی توش بود جز ادب و احترام و رعایت تمام اصول اخلاقی و انتخواب واژگان که محبوبم میاد و اس ام اس میده و می گه : عوضی آشغال ، حد خودتو ندونستی به قرآن مجید قسم می خورم یک روز به مرگممونده باشه هم یکی بزنم تو گوشه بی ارزشت بعد بمیرم

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا دنیا چقدر عجیبه یکی برای یکی می میره اون یکی حتی براش طب هم نمی کنه

من بزرگترین آرزوم اینکه چشمام نازنینم رو ببینه گوشهام صداش رو بشنون دستانم دستاش رو بگیرن قلب ...

بعد نازنینم می گه گوشم بی ارشه باشه نازنینم بازم هر چی تو بگی قبول

چه کنم که دلم اسیر شده

چه کنم که آرزوم دیدن تو شده

چه کنم که دوست دارم

چه کنم که می گی دوست ندارم

نکته سوم روز ولینتان و کادوی ولینتان روز عشاق که هر جوری بود عاشق به معشوق کادویی به رسم یاد بود اینکادو برای دو نفر خیلی مهم ولی نازنینم .........

نمی دونم شاید لایق کادو گرفتن نبودم،شایدم اونقدر براش مهم و جدی نیستم

نمی دونم نازنینم خواهش می کنم بنویس

در مورد پس اصلاحیه

خودت همیشه از می خواستی که توی وبلاگ من داستان ها و حوادث به صورت واقعی نوشته بشه و کل داستان هم در مورد من باشه و هم در مورد نازنین و ...

ولی بازم اگر از پس قبلی ناراحتی همینجا به صورت رسمی ازت عذر خواهی می کنم و امید وارم که بتونم این هفته یک شنبه ببینمت عزیزم چون واقعا دلم برات تنگ شده و هم یک دنیا باهات حرف دارم پس تا یکشنبه بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 23:51  توسط حمیدرضا  | 

عشق یا مادری؟

مستی هم درد من و دیگه دعوا نمی کنه

من با غم زاده شدم من رو رها نمی کنه

شاید از روی پست قبلی و شعر بالا بتونید حدس بزنید که می خوام در مورد چی بنویسم

نمی دونم امشب باید از کجا شروع کنم یا نمی دونم از چی باید شروع کنم

باید از بی خوابی های این چند روزم شروع کنم یا از حال خراب پریشون حالیم شروع کنم

راستش رو بخواهید داستان از روز دوم یا شایدم سوم عید شروع میشه زمانی که من یکی از آشنا ها رو که متخصص مامائی و زنان و زایمان دیدم راستش و اگه بخواهید قبلش هم چند بار به من مشاوره داده بود

داشتیم با هم صحبت می کردیم که یک لحظه در مورد آزمایش ها قبل از ازدواج و چگونگی الگوریتم عمل کردی آزمایشات ازش سوال کرده وبحث کشید به گروه بندی خونی و اگه گروه خونی ها به هم نخوره چه اتفاقی می افته خلاصه بعد از نیم ساعت گفتگو احساس کردم قلبم تو سینه دیگه نمی زنه

یک لحظه چشمام دیگه هیچ جایی رو نمی دید سرم گیج می رفتم و اشک آروم آروم داشت روی چشمام جاری می شد زمانی که در لابه لای حرفحا متوجه شدم که گروه خونی من نازنینم به هم نمی خوره و اگه بچه دار بشیم بچه در همان مرحله جنینی در شکم مادر سقط میشه

از اون شب تا حالا روز و شبهام شده درس مثل جهنم و نمی دونم که چی کار باید بکنم

سر بد دو راهی قرار گرفتم نمی دونم واقعا چی کار بکنم چون من واقعا شیفته و دل با خته نازنینم هستم و این رو هم بارها و بارها هم به نازنین و هم به بقیه ثابت کردم

ولی اگه ژیش نازنینم بمونم بزرگترین حق هر زنی رو ازش گرفتم اونم حس پاک مادری

نهمی دونم باری نازنینم اینحس چق مهمه ولی نمی تونم به خودم اجازه بدم که با خود خواهی هام این حق و ازش بگیرم

نمی دونم نمی دونم نمی دونم

نمی دونم چرا این داستان باید به این نقطه برسه و چرا باید این مشکل عجیب و غریب جلومون سبز شه

نمی دونم شاید نفرین نازنینم گرفته چون چند وقت ژیش ها که خیلی از دستم ناراحت بود نفرین کرد که خدا کنه خونمون به هم نخوره و این بشه آغاز داستان جدایی و  پایان این داستان

ولی همه تصمیم ها رو به پای نازنینم می زارم و دوس دارم اون خودش انتخاب کنه معشوقش یا حس پاک مادری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 0:13  توسط حمیدرضا  | 

حس پاک مادری

با عرض سلام و خسته نباشید وبا تبریک نوروز به همه شما بازدید کننده های محترم و سلامی مخصوص به نازنینم

امشب این پست رو با یک سوال شروع می کنم اونم اینکه تا چقدر به حس قشنگ مادری اهمیت می دید مخصوصا شما دختر خانم ها تا چقدر براتون مادر شدن مهم ؟

بزارید یه جور دیگه سوالم رو مطرح کنم براتون عشق مهم یا مادر شدن ؟

تا فردا شب سعی می کنم تا دلیل این پرسشم رو بگم وامیدوارم به این پرسش پاسخ دهید 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 1:33  توسط حمیدرضا  | 

خدایا چگونه طاقت بیارم

به نام او که آفرید مرا                 تا دوست به دارم نازنینم را

 

نمی دونم امشب از کجا شروع کنم ، نمی دونم امشب از فکر و ترس از دست دادن یارم بنویسم یا از خاطرات خوب گذشته بنویسم فقط یک چیزی رو خوب می دونم اونم اینکه اگه امشب ننویسم خواهم مرد

امشب می خوام بزارم که قلبم بنویسه نه مغزم این جمله رو عاشق های واقعی خوب درک می کنن که یعنی چی؟

قلبم یا بهتر بگم روح و جسمم امشب خیلی حال بدی دارن شاید بتونید حدس بزنید چرا ؟

یارم امروز به قلبم یه پیغامی فرستاد اون پیغام یک معنی و مفهوم داشت اونم این بود که برای قلبت دیگه در سینه نازنینت جایی وجود نداره چون یکی دیگه خودش رو اونجا جا کرده با وجود اینکه هنوز قلبم به مغزم و حتی خودش اجازه نداده که این حرف رو باور کنم

نمی دونید قلبم از اون ساعت تا حالا که فهمیده چه اتفاقی افتاده چه حال و روزی داره همش به چشمم فرمان بارش میده به مغز حکم تعطیلی داده و تمام بدن رو توی دست خودش گرفته درست مثل همان روز هایی که عاشق شده بود درس مثل همان روز هایی که چشم های نازنینش رو دیده بود نمی دونید چه جوری التماس به خدا و عقربه های ساعت می کرد تا دوباره نازنین رو ببینه ولی نمی دونم کدوم چشم بد این عشق و چشم زد نمی دونم کدونم چشم بد این داستان چشم زد که این عشق پاک به اینجا رسید

نمی دونید چقد سخته بدونی که از فردا یارت برای یکی دیگه است نمی دونید چقد سخته ببینید که کسی که مثل مروارید درون صدف ازش محافظت می کردید تا بدون هیچ مشکلی بزرگ شه این مروارید دست یک صیاد بیفته و صدف رو بشکونه اون مروارید ناز رو برای خودش به تصرف در بیاره

نمی دونید که چقد سخته کسی که برات می مرد خیلی راحت به عشق تو پشت کنه بره سراغ یکی دیگه و به تو بگه بمیر ای عوض حوس باز بدون اینکه بدون اون کسی که حوس باز خواندش به خاطر اون دست به چه کارهایی زده

آه آه آه

الهی این قلب شکسته چرا داره امشب این حرف ها رو می زنه مگه چه اتفاقی افتاده که اینگونه واجگانه و حروف رو به تسلط خودش در آورده تا از دردی که توی خودش داره بگه خدایا خدایا خدایا

آخه چجوری باور کنم این مرگ عشق و خدایا چجوری باور کنم که نازنینم چشمش رو روی همه چی بسته چجوری باور کنم که اون دیگه دوسم نداره چجوری ....

باورید کنید اگه اشک مجالم رو نبریده بود تا صبح می نوشتم تا تمام عالم رو با شعله این غم به آتش بکشم ولی چکنم که دیگه نمی تونم مغزم همش داره به دل می گه ای دل دیوونه اونکه رفته دیگه رفته بسه گریه بسه زاری ولی خدایا چه کنم

 

امشب در این وبلاگ که یک زمانی هر آرزو رو بر آورده می کرد آرزو می کنم ای کاش تمام این داستان ها دروغ باشه و هنوز نازنینم قلبش برای من بتپه

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 0:9  توسط حمیدرضا  |